نخ شعرم را که می کشم
لباست تا نیم تنه,
برهنه ات می کند
سینه ات با آن درختان درهمش
چشمانم را پر می کند و
نمی دانم تا کجا
میدوم
که دیگر نوری از میان شاخه ها
خط نمی شود
بر شانه های بی رمقم
نخ شعرم را که می کشم
لباست تا نیم تنه,
برهنه ات می کند
سینه ات با آن درختان درهمش
چشمانم را پر می کند و
نمی دانم تا کجا
میدوم
که دیگر نوری از میان شاخه ها
خط نمی شود
بر شانه های بی رمقم
" اشك"
به لحظه هاي غمبار خواهرم
گَُله گُله،
نقش ميشود دستانت
از پس رنگ
دريا مي بارد هسته روشن؛
شانه ميكني ،بسته ميشود
مي تند آوا ،
شاخه شاخه مي شود سكوت
مي تركد استخوان از پس عشق
بال مي كشد پرنده اي...
" كلاژ"
تکانکی می خورد لحظه خاموش
امتداد نا موزون گچ,
پیش می رود ویادگاری ها
نغمه می خوانند…
دایره ای از مربعی بیرون می آید و
نیم خطی لبخند می زند
هفت ها پرنده می شوند و تو
تداخل چند خطی
که انتظار می کشی...
مي شنوي چه سرد،
ميشكند اين حفره به تلنگري؟
نمي خراشي صفحه ام و
نوا در نميگيرد ؛
خطوطي صامت و
سايه بامي زحروف
چه پوچ !
واين آخر،
كه آخر منست
دق الباب بي ورودعشقي
كه قرص نمي شود وهلاليست
بیراهه ای میان باد
غارت می کند فریادم
زبانه می کشد آرزو،
وهم آلوده به وسوسه ای
خاموش می شود